آرزوهای دلش بی شک به دنیا می رسید
آه...افسوس، هیچ یک ازآنها بر آورده نشد
درون دل پاکش بماند و کم کمک پژمرده شد
آسمان وقتی سیاه و روز روشن تیره شد
لحظه لحظه رهسپار ، دوری از این خانه شد
چشم او دیگر ندید نور چراغ خانه را
گوش او نشنید، دیگر گریه های ما را
سردی دستان او از رفتنش فریاد زد
گرمی جان و تنش بر قلب پاکش داد زد
او دگر دلگرمی از ما ، طلب هرگز نکرد
او به راهی رفته بود ، کز آن گریزی هم نبود
بوده اقوامش به دورش لیک او دیگر نبود
آری او دیگر نبود
خداوندا تو می دانی
نبودنها،ندیدنها
چه سخت است و چه درد آور
تو می دانی غم رفتن ، غم همپا شدن با مرگ
برای مانده ها رنج است
چه سخت است مرگ نزدیکان
چه تلخ است"ماندن تنها"
ماندانا