… و …. و به نام او که همیشه و همه جا... و همه کس اوست…
گرچه دیگر دستم قلمی نخواسته و دلم صحبتی… با کسی … و یا حتی…
گرچه دیگر حالم از نوشتن و نوشته ها به هم میخورد…
سالهاست که میان واژه ها غریبانه و دیوانه وار سینه خیز میروم تا شاید به جای واژه ها چیز دیگری پیدا کنم…
اما هنوز میان این همه دستنوشته… خیالی همخیال خود نیافتم…
تو بگو از کجا شروع کنم… تا قصه ای تازه باشد میان اینهمه تکرار بی ثمر… تو میدانی؟… تو هم نمی دانی…
باز هم سالی دیگر… قصه هایی دیگر… دیگرانی که هیچ کدامشان نمی مانند… و واژه هایی که گرچه تکراریست، اما گاه گاهی شنیدنیست… گذشت…
گذشت تا بگوید… تکرار کن… گرچه دیگر ثمری ندارد… گرچه دیگر… تکرار تکرارها… بسیار تکراریست…
گذشت تا بگوید… رهگذر… برو…
آری… دیگر نه رهگذری هست و نه کوله ای…
چرا که شکست… و شکسته میماند… چه بماند… چه نماند…
…
اما می نویسم… نه برای دلم و نه برای دل دیگری…
و نه برای شکستن و غم آلوده کردن دل تو…
می نویسم... برای خیالی... که میان شیشه من و شیشه تو حکم می کند...
راستی چقدر فاصله هست... میان این شیشه و آن شیشه؟...
نوشته ای که با نا نوشته اش… یکیست… دیگر نوشته نیست...
باز هم می نویسم… و باز هم تو در دلت میگویی… آه… چه متن زیبایی… چه واژه های قشنگی… کاش قدری بزرگتر می نوشت… یا بهتر نبود اگر رنگ دیگری می نوشت؟… یا مثلآ کمتر می نوشت؟… یا... یا... یا...
بنویسم؟… برای تو؟... تویی که حتی احساسی برای دوباره خواندن اینهمه درهم و بر هم نداری؟…
برای خودم…؟… برای خودم که نوشتن ندارد… دارد؟...
…
رنگ سال گذشته را دارد… همه لحظه های امسالم…
سیصدو شصت و پنج حسرت را… می کشم همچنان به دنبالم…
تولدم مبارک…؟…
(هم تولد خودم، هم تولد وبلاگم،3 بهمن 1385)
(یه سال دیگه هم - مثلاً - بزرگ شدم... حالا چی شد؟... هیچی...)
پ.ن: گرچه یاران فارغند از یاد من... از من ایشان را هزاران یاد باد...