... اتفاقهای بزرگ چه دلایل ساده ای دارند...
... اما نه... انگار اتفاقهای ساده... دلایلی بزرگ دارند...
... و باز هم گوشه ای از قلبی دیگر...
... و تو خسته ای...از دورنت...از دنیای درونت... از دنیای بیرونت
... از آنچه تو را سخت در آغوش می فشارد...
... آری ... قصه قصه درد است و تنهایی...آری قصه تنهایی...
... نمی دانم از کدامین نشانی...اما خوب می دانم...زبانم را می فهمی...
... غرور همیشه سنگ بر شیشه بوده...اما نه... انگار غرور کلوخ بر شیشه است...
... نابودی از آن هر دو...
... از خودکشی گفتی...
... زاییده غرور است و بس...
... غرور را هرچه ترجمه کنی... باز همان غرور است...
... بدان که هیچ طرفداری ندارد...
... تو تنهایی و من قصه غصه هایت خوب می دانم...
... بيا و باران را آلوده نکن...باران حرمتی دارد به اندازه آسمان...
... گمان نکنم غولت اينقدرها قوی باشد...
... حرف بسیار برایت دارم...اما... نه اینجا...
...
...
... یادم باشد ستاره های آسمان را نچینم...
... شاید ستاره من نباشد...
... فکر می کنی قلب من ستاره دیگری باشد؟...
... ( اگر اون بره...من کافر می شم...این شرط من با خداست......خدايا خودت کمکش کن...)...
...
...نمی دونم...اگه هر آدمی قرار بود ستارشو بگیره...که دیگه ستاره ای نمی موند...این همه آدم بی ستاره به امید ستاره تو به آسمون نگاه می کنن...
...آهو همیشه دشت را بی خستگی می پیماید...
...آهوی کوچه های رهگذر خستگی نمی شناسد...
...او همیشه تنهاست و تنها سفر می کند...
***
شاگرد: استاد؟...به نظرتون هر آدمی توی آسمون یه ستاره برای خودش داره؟...
استاد: نه پسر ... گمون نکنم... دنیا اینقدری عدالت نداره که بخواد برای هر کسی یه ستاره داشته باشه...
شاگرد: استاد... پس از کجا بفهمیم ستاره داریم یا نه؟...
استاد: ببین پسرجان...تو باید ستارتو درک کنی...برای خودت ستاره بساز...اونوقت دیگه کسی هم نمی تونه بگیرتش...
شاگرد: اما استاد شما حتما می تونید ستاره منو پیدا کنید...
استاد: منظورت چیه؟...
شاگرد: هیچی استاد...
....
شاگرد: استاد پس اونی که اون بالا خودکشی کرده چی؟... ینی اون ستاره نداشته؟...اصلآ چرا؟...
چرا خودکشی؟...
استاد:...درد اونو خودمم نمی دونم...اما می دونم کار اشتباهی کرده... توی دنیا هرچیم بی راهه باشه به راه ختم می شه... ولی اون حق داره...من بهش حق می دم...
شاگرد:...اما استاد...
استاد:...هیسسسسسسسسس...