و من دوباره می نويسم ، سه باره ، چهار باره ... و خط می زنم !
سخت است ... (هنوز هم نمی دونم چرا پست آخر رو به من دادی آپ كنم !؟ )
و تازه می فهمم كه چرا اينبار پاييز بوی انتها می داد ...
پاييزی كه نشان از بهار است !
كه چرا نقطه ی سكوت پر از حرف است ...
كه چرا ديگر نمی گويد نمي نويسد ...
حرفهاي نگفته ای كه فرياد می زند آغاز يك پايان را !!!
كه چرا چشمانش را بسته ؟!
شايد خواب است ...
و شايد بيدار !
اما نه ! رهگذر خسته است ...
چشمانش را بسته می خواهد كمی بخوابد ... !
هيسس ... !!!!!!
"و (او) از نقطه ی سكوت به اُدنگ روزگار رسيدم ! 1385/5/14"
***
گفتار بی ربط :
اما اينبار با ربط !
***
شاگرد : استاد ؟! رهگذر پس كی بيدار می شه ؟!
استاد : بيدار می شه ... چيه هنوز نخوابيده دلت واسش تنگ شده ؟!
شاگرد : هان .. ؟! من ...؟! راستش ...
استاد : ...
شاگرد : ياد ققنوس افتادم كه به خاكستر غسل می كنه و دوباره متولد می شه ...
استاد : رهگذر هم بيدار می شه ... خيالت راحت !!
اما با خا كستر ؟!! نه ... شايد آب ، شايد خاك ، شايد باد ... و شايد هر سه با هم !!
شاگرد : استاد ؟!
استاد : هيسس می خوای بيدارش كنی ؟!!
شاگرد : ...
استاد : می دونم قصه ی ققنوس افسانه است ، اما ، رهگذر، افسانه ؟؟ نه !!!!
شاگرد : استاد ؟!
استاد :هيسسس !! بزار بخوابه ... بيدار كه شد از خودش بپرس ...
شا گرد : پس منتظر می مونم تا بيدار شه !!!
... پايان ...
" سنجد _ تابستان 1385"
انتخاب با توست ! می تواند به صورت :
"صبح بخير خدا " يا " خدا ، صبح بخير" باشد .
وين داير