...و يادمه اينو يه بار نوشتم... رو تن يه زخم ديگه...
نوشتم كه يه نيازه...
اي خدا, فقط يه قطره اشك
كاش اينجا بودي تا سرمو ميزاشتم روي پاتو, تو دستتو مي كشيدي روي سرمو, اونوقت آروم آروم يه قطره اشك از كنار چشمم مي اومد و گونمو نوازش مي داد و مي افتاد روي زمين.
اونوقت شايد تمام غم وغصه هام با همون يه قطره اشك از وجودم خارج مي شد و بدون اينكه مزاحم كسي بشه راهشو مي گرفتو مي رفت.
اما نه, آخه اونوقت شايد تو ناراحت مي شدي و يكي به غم و غصه هاي خودت اضافه مي شد.
پس بزار تو تنهايي خودم بشينمو...
اما نه, آخه تو تنهايي خودم ديگه كسي,ديگه دستي,نوازشي نيست كه به بهونة اون يه قطره اشك بريزم.
اي خدا, تا كي بايد به بهونةپاك بودن, به بهونة خوب بودن, يا به بهونة پاكي كودك, دانايي پير,يا عظمت مرد يا صبوري زن يا به بهونة.....
اي خدا , آخه اين يه قطره اشك تا كي بايد پشت اين چشم پنهون بمونه.
18/9/1382
... و حالا هنوزم يه آغوش واسه يه قطره اشك مي خوام...
... حالا ديگه اونقدري بغض نشكفته جم كردم... كه بخوام سالها سيل راه بندازم...
... اما هنوزم به همون يه قطره اشك راضيم...اونو ازم نگيريد...
... لادن... نميدونم چرا اينجا برات مي نويسم...
به وجود مقدست قسم ... هنوز بهت احتياج دارم...
... تو كه از آدما جدا بودي... تو چرا...؟... تو چرا تنهام گذاشتي؟....بي نشون گذاشتي رفتي...
اومدي رازدار دردام بشي نه يه غم روي غمهام...دير اومدي... زود رفتي... خيلي زود...
اما من هنوز چشم به راهتم...
... حالا من موندمو... يه كولبار از بي قراري... از غم...
... اما هنوز ... به يه زانو احتياج دارم كه سرمو بزارم روشو... يه قطره اشك...
آی آدما ... آهای کسی صدامو نميشنوه؟...(نميشنوه ...)
خدايا ...فقط يه قطره اشك...
... چطوری ممکنه که يکی که ميخواد يه شب خودکشی کنه... به جاش دو رکعت نماز بخونه...