... و اينبار پاييز بوی انتها می دهد...
چرا من...؟...
***
گفتار بی ربط...
تعهد يا تعصب؟...
***
شاگرد: استاد اين چی میگه؟ چرا اينقدر حرف الکی می زنه؟
استاد: نمی دونم... يه جورايی انگار نمی فهمه... فکر کنم ايراد از مغزش باشه...
شاگرد: آره استاد آخه اونی که اون بالا نوشته يعنی چی...
استاد:
... اون جمله خطرناکيه...
شاگرد: آخه استاد...
استاد:
...
...
شاگرد: راستی استاد... فرق تعهد با تعصب چيه؟...
استاد: راستش خودمم درست نمی دونم... اما فکر کنم يه چيزی شبيه به يه خودکاره...
شاگرد: ( توی دل: باز اين شروع کرد به چرت و پرت گفتن... اينم مثل اون بالایيه چت ميزنه ها...) ... خوب چطور استاد؟...
استاد: خوب يه جورايی مثل لوله خودکار و توييشه... لولش مثل تعصب میمونه... انعطاف پذير نيست اگرم خمش کنی می شکنه... اما توييش نه...توييش مثل تعهده... يه جورايی می تونه مانور بده بعدشم بر می گرده سر جاش... البته نه هر خودکاری...
دنيا تباهی نمی پذيرد... اين از آسمانش پيداست... نگاه کن... هنوز آبی است...
رهگذر...