…و شاید کشتار باورهایمان راهی نباشد برای رسیدن به آنچه از باوزهایمان می گیریم…
از پشت پلکها که می گذری سحرگاه را می بینی…
از سحرگاه که می گذری دو رکعت نور می بینی…
به زمانی کوتاه از نور می گذری…
به غرور می رسی…
از آشیانه کوچ می کنی … پیرمردی میوه کاج می بوید…
بی اعتنا می گذری… به جمع می پیوندی…تا زندگی کنی…
سوار بر اسبی بی روح…بی اعتنا بر دیگری…می روی…
تا به اول خستگی می رسی… هنور آن را نبوئیدی … نمی شناسیش…
به تنها چیزی که می رسی باغ وحشی است اهلی…
حال خورشید برای دیدار کفر به اوج خط خود می رسد…
به سوگند بی پایه وجدان…چهار و چهار … هشت رکعت نور را می بلعی… نمی فهمی…و به فکر زندگی از نور به خاک پناه می بری… خوب ببویش به زودی از دستش خواهی داد…
حال کمی خستگی را حس می کنی… تماشای خورشید دیگر خسته کننده شده... برای خاک دلت را تکه تکه
می کنی…به حرمت وجود آشیانه…
دیگر خورشید به پایان عمر بی مثالش می رسد…
در باغ وحش اهلی که راه می روی…تنها صدای ارار الاغ را می شنوی…چه مزحک می نالد…چه بی معنا…باغی حیوانات تنها می نالند…آخر شبیست نورانی…اما نوریست مصنوعی…چه می فهمد چه می گوئی…
دیگر توان خستگی را نداری … به سر کوچه حقیقت که می رسی… پیرمرد میوه کاج را زیر پا له می کند…
تو دیگر بی اعتنا نیستی…می پرسی چه می کنی؟…
با لبخندی خسته می گوید… دیگر بوی سبز نمی دهد…
با رفتن از خود می پرسی چه می گوید… نمی فهمد آن که من فهمیدم؟…
ناله ای در گوش می گوید:…کلام خدا هم اگر حرام شود … به درد زیر پا می خورد…
شکه می شوی…
به آشیانه می رسی …
یا شاید حال به زندگی… آشیانه را گرم می کنی… اما بی نور… سه و چهار هفت رکعت نور را توف
می کنی…و باز نمی فهمی…اما چه حاصل خورشید دیگر مرده…حال به شب رسیده ای…
پیش از گذشتن از بیداری…چه آسان کفر می گویی…آهی می کشی… با نگاهی به سقف اتاق… با خود
می گویی…
وای … خدا هنوز زنده است…چه خوب که خدا هنوز زنده است…
کوچه خالیست… و هنوز به آغوش خواب نرفته…صدای پای رهگذری تلنگری آرام بر پرده نازک دلت می نوازد...
رهگذر…
16/7/383
22/ رمضان/1425
گفتاری بی ربط
...و این است قصه ققنوس… که روزی به خاکستر غسل کند و دوباره متولد شود…
…و چه خسته کننده می شود…قصه تکراری عقربه های ساعت…و هزاران بار مردن…
…و نه گرمای دست رفیقی از جنس زمین…کوچه و شاید هم باران…که بنویسد بر این تن خسته ام…تو بمان ای آنکه جون تو پاک نیست…
… و نه کلامی از روی محبت برای گلبرگ این همه گل…
…و من تکرار واژه های بی صدایم…آنها که در نطفه خفه شدند...
…
و خدا هم گریست بر عمق فاجعه…