جستجو در وبلاگ:

۱۴ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۲

6

● لينک‌های روزانه بايگانی
● لينک‌های هميشگي
زمان بی کرانه، ايران جاودانه ... اکرنه
جنگل و خاکستر
رهگذر خسته
کاش سجده می کردی
قله صفر
فیروزه
...هیاهو…
آدم خونه به دوش
مادر سپید (مامان)
نوشته هایی برای دخترم (مامان)
آهو کوچولو (مامان)
ارغوان و مامان و باباش (مامان)
ميهن هاست
.: دلتنگ عشق :.
زن سی ساله (مامان)
نيک آهنگ کوثر
viva
سالهايي که بدون آزادي گذشت
داريوش کبير
ياس
kind-nurse
\\\ستاره بانوی آسمان///
کلمه به کلمه (مامان)

آمار بازديدکنندگان
امروز: ۳۴ بازديد
ديروز: ۵ بازديد
اين ماه: ۳۴۵ بازديد
از ابتدا:
۲۳۵۳۶ بازديد

Powered by

ASP-Rider 1.6

۲۵ آذر ۱۳۸۳ .
...و... . روزانه

…و شاید کشتار باورهایمان راهی نباشد برای رسیدن به آنچه از باوزهایمان می گیریم…

 

از پشت پلکها که می گذری سحرگاه را می بینی…

از سحرگاه که می گذری دو رکعت نور می بینی…

به زمانی کوتاه از نور می گذری…

به غرور می رسی…

از آشیانه کوچ می کنی … پیرمردی میوه کاج می بوید…

بی اعتنا می گذری… به جمع می پیوندی…تا زندگی کنی…

سوار بر اسبی بی روح…بی اعتنا بر دیگری…می روی…

تا به اول خستگی می رسی… هنور آن را نبوئیدی … نمی شناسیش…

به تنها چیزی که می رسی باغ وحشی است اهلی…

حال خورشید برای دیدار کفر به اوج خط خود می رسد…

به سوگند بی پایه وجدان…چهار و چهار … هشت رکعت نور را می بلعی… نمی فهمی…و به فکر زندگی از نور به خاک پناه می بری… خوب ببویش به زودی از دستش خواهی داد…

حال کمی خستگی را حس می کنی… تماشای خورشید دیگر خسته کننده شده... برای خاک دلت را تکه تکه

 می کنی…به حرمت وجود آشیانه…

دیگر خورشید به پایان عمر بی مثالش می رسد…

در باغ وحش اهلی که راه می روی…تنها صدای ارار الاغ را می شنوی…چه مزحک می نالد…چه بی معنا…باغی حیوانات تنها می نالند…آخر شبیست نورانی…اما نوریست مصنوعی…چه می فهمد چه می گوئی…

دیگر توان خستگی را نداری … به سر کوچه حقیقت که می رسی… پیرمرد میوه کاج را زیر پا له می کند…

تو دیگر بی اعتنا نیستی…می پرسی چه می کنی؟…

با لبخندی خسته می گوید… دیگر بوی سبز نمی دهد…

با رفتن از خود می پرسی چه می گوید… نمی فهمد آن که من فهمیدم؟…

ناله ای در گوش می گوید:…کلام خدا هم اگر حرام شود … به درد زیر پا می خورد…

شکه می شوی…

به آشیانه می رسی …

یا شاید حال به زندگی… آشیانه را گرم می کنی… اما بی نور… سه و چهار هفت رکعت نور را توف

می کنی…و باز نمی فهمی…اما چه حاصل خورشید دیگر مرده…حال به شب رسیده ای…

پیش از گذشتن از بیداری…چه آسان کفر می گویی…آهی می کشی… با نگاهی به سقف اتاق… با خود

 می گویی…

وای … خدا هنوز زنده است…چه خوب که خدا هنوز زنده است…

کوچه خالیست… و هنوز به آغوش خواب نرفته…صدای پای رهگذری تلنگری آرام بر پرده نازک دلت می نوازد...

 

رهگذر…

16/7/383

22/ رمضان/1425

 

 

 

گفتاری بی ربط

 

 

 

...و این است قصه ققنوس… که روزی به خاکستر غسل کند و دوباره متولد شود…

…و چه خسته کننده می شود…قصه تکراری عقربه های ساعت…و هزاران بار مردن…

…و نه گرمای دست رفیقی از جنس زمین…کوچه و شاید هم باران…که بنویسد بر این تن خسته ام…تو بمان ای آنکه جون تو پاک نیست…

… و نه کلامی از روی محبت برای گلبرگ این همه گل…

…و من تکرار واژه های بی صدایم…آنها که در نطفه خفه شدند...

و خدا هم گریست بر عمق فاجعه…

 

 

...از بمبست کوچه های آسمان … تنها صدای خش خش برگها می آید…

…دیگر چیزی تا پایان انسان باقی نیست…

 

جای پای یک رهگذر(۰) ساعت ۲۰:۵۲ لينک
<< صفحه بعدی صفحه قبلی >>
● موضوعات
روزانه
علمي
شهري
فرهنگي
سياسي
ادبي
ماندانا

بايگانی
خرداد ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
فروردين ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲

برو به تاريخ:



تکه تکه ها
۱

من؟

می نویسم... بی ادعا و بی کنایه... از خودم، از تو و دیگرانم، و گه گاهی از سیاست، از هنر،علم،روزگارم و خاطره ها و... اما بی ادعا... چرا که همه اوست و من او را دوست دارم، چه در جهنم و چه در بهشت... اما نازنین... هر منی بسیار است... تو کدام را می خواهی؟…

لوگوي وبلاگ

 

دلکده

پیام
برای تماس با نويسنده:
Panahi.Mohsen@Gmail.com

نام:

ايميل
وب‌سايت:
موضوع:
متن نامه:
© Copyright delkadeh.com 2007