جستجو در وبلاگ:

۱۴ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۹:۱۱

6

● لينک‌های روزانه بايگانی
● لينک‌های هميشگي
زمان بی کرانه، ايران جاودانه ... اکرنه
جنگل و خاکستر
رهگذر خسته
کاش سجده می کردی
قله صفر
فیروزه
...هیاهو…
آدم خونه به دوش
مادر سپید (مامان)
نوشته هایی برای دخترم (مامان)
آهو کوچولو (مامان)
ارغوان و مامان و باباش (مامان)
ميهن هاست
.: دلتنگ عشق :.
زن سی ساله (مامان)
نيک آهنگ کوثر
viva
سالهايي که بدون آزادي گذشت
داريوش کبير
ياس
kind-nurse
\\\ستاره بانوی آسمان///
کلمه به کلمه (مامان)

آمار بازديدکنندگان
امروز: ۱۹ بازديد
ديروز: ۵ بازديد
اين ماه: ۳۳۰ بازديد
از ابتدا:
۲۳۵۲۱ بازديد

Powered by

ASP-Rider 1.6

۲۵ آذر ۱۳۸۳ .
...و... . روزانه

…و شاید کشتار باورهایمان راهی نباشد برای رسیدن به آنچه از باوزهایمان می گیریم…

 

از پشت پلکها که می گذری سحرگاه را می بینی…

از سحرگاه که می گذری دو رکعت نور می بینی…

به زمانی کوتاه از نور می گذری…

به غرور می رسی…

از آشیانه کوچ می کنی … پیرمردی میوه کاج می بوید…

بی اعتنا می گذری… به جمع می پیوندی…تا زندگی کنی…

سوار بر اسبی بی روح…بی اعتنا بر دیگری…می روی…

تا به اول خستگی می رسی… هنور آن را نبوئیدی … نمی شناسیش…

به تنها چیزی که می رسی باغ وحشی است اهلی…

حال خورشید برای دیدار کفر به اوج خط خود می رسد…

به سوگند بی پایه وجدان…چهار و چهار … هشت رکعت نور را می بلعی… نمی فهمی…و به فکر زندگی از نور به خاک پناه می بری… خوب ببویش به زودی از دستش خواهی داد…

حال کمی خستگی را حس می کنی… تماشای خورشید دیگر خسته کننده شده... برای خاک دلت را تکه تکه

 می کنی…به حرمت وجود آشیانه…

دیگر خورشید به پایان عمر بی مثالش می رسد…

در باغ وحش اهلی که راه می روی…تنها صدای ارار الاغ را می شنوی…چه مزحک می نالد…چه بی معنا…باغی حیوانات تنها می نالند…آخر شبیست نورانی…اما نوریست مصنوعی…چه می فهمد چه می گوئی…

دیگر توان خستگی را نداری … به سر کوچه حقیقت که می رسی… پیرمرد میوه کاج را زیر پا له می کند…

تو دیگر بی اعتنا نیستی…می پرسی چه می کنی؟…

با لبخندی خسته می گوید… دیگر بوی سبز نمی دهد…

با رفتن از خود می پرسی چه می گوید… نمی فهمد آن که من فهمیدم؟…

ناله ای در گوش می گوید:…کلام خدا هم اگر حرام شود … به درد زیر پا می خورد…

شکه می شوی…

به آشیانه می رسی …

یا شاید حال به زندگی… آشیانه را گرم می کنی… اما بی نور… سه و چهار هفت رکعت نور را توف

می کنی…و باز نمی فهمی…اما چه حاصل خورشید دیگر مرده…حال به شب رسیده ای…

پیش از گذشتن از بیداری…چه آسان کفر می گویی…آهی می کشی… با نگاهی به سقف اتاق… با خود

 می گویی…

وای … خدا هنوز زنده است…چه خوب که خدا هنوز زنده است…

کوچه خالیست… و هنوز به آغوش خواب نرفته…صدای پای رهگذری تلنگری آرام بر پرده نازک دلت می نوازد...

 

رهگذر…

16/7/383

22/ رمضان/1425

 

 

 

گفتاری بی ربط

 

 

 

...و این است قصه ققنوس… که روزی به خاکستر غسل کند و دوباره متولد شود…

…و چه خسته کننده می شود…قصه تکراری عقربه های ساعت…و هزاران بار مردن…

…و نه گرمای دست رفیقی از جنس زمین…کوچه و شاید هم باران…که بنویسد بر این تن خسته ام…تو بمان ای آنکه جون تو پاک نیست…

… و نه کلامی از روی محبت برای گلبرگ این همه گل…

…و من تکرار واژه های بی صدایم…آنها که در نطفه خفه شدند...

و خدا هم گریست بر عمق فاجعه…

 

 

...از بمبست کوچه های آسمان … تنها صدای خش خش برگها می آید…

…دیگر چیزی تا پایان انسان باقی نیست…

 

جای پای یک رهگذر(۰) ساعت ۲۰:۵۲ لينک
۱۱ آبان ۱۳۸۳ .
آی خداااااااااااااااااااااا . روزانه

... آهای با توام...

... هوي خدا... باتوام...

... آره تو...خوشت مياد؟...

... واسه زندگي صدتا راه گذاشتي...همش بمبسته...

... واسه مرگم كه يه راه گذاشتي اونم بمبسته...

... چي ميخواي از جون اين مردم؟...

... عذاب ميدي حال ميكني؟...

... اين همه آدمو ميخواستي چيكار؟...

... د... مگه خودت نميگي بهشون احتياجي نداري؟...

... مگه نه اينكه آدما از خودتن؟...

... چميدونم شايد خودتم با هر عذابشون درد ميكشي...گمون نكنم...

... چيه؟...خفه خون بگيرم؟...

... چيكار داري ميكني با اين آدما؟...

... کوری...؟... نميبينی؟....

... به پاي خودتم كه گناه نمينويسن...مينويسن؟...

... اصلآ كي به كيه...خودتي و خودت...

... خيلي حرف باهات داشتم ... اينجا جاش نيست...همرو به خودت گفتم قبلآ...قبلآ مفصل با هات دعوا کردم...

... ازت بيشتر از اينا انتظار داشتم...

جای پای یک رهگذر(۰) ساعت ۳۸:۲۳ لينک
۱۰ آبان ۱۳۸۳ .
ای خدا فقط يه قطره اشک... . روزانه

...و يادمه اينو يه بار نوشتم... رو تن يه زخم ديگه...

نوشتم كه يه نيازه...

اي خدا, فقط يه قطره اشك

كاش اينجا بودي تا سرمو ميزاشتم روي پاتو, تو دستتو مي كشيدي روي سرمو, اونوقت آروم آروم يه قطره اشك از كنار چشمم مي اومد و گونمو نوازش مي داد و مي افتاد روي زمين.

اونوقت شايد تمام غم وغصه هام با همون يه قطره اشك از وجودم خارج مي شد و بدون اينكه مزاحم كسي بشه راهشو مي گرفتو مي رفت.

اما نه, آخه اونوقت شايد تو ناراحت مي شدي و يكي به غم و غصه هاي خودت اضافه مي شد.

پس بزار تو تنهايي خودم بشينمو...

اما نه, آخه تو تنهايي خودم ديگه كسي,ديگه دستي,نوازشي نيست كه به بهونة اون يه قطره اشك بريزم.

اي خدا, تا كي بايد به بهونةپاك بودن, به بهونة خوب بودن, يا به بهونة پاكي كودك, دانايي پير,يا عظمت مرد يا صبوري زن  يا به بهونة.....

اي خدا , آخه اين يه قطره اشك تا كي بايد پشت اين چشم پنهون بمونه.

 18/9/1382

 

... و حالا هنوزم يه آغوش واسه يه قطره اشك مي خوام...

... حالا ديگه اونقدري بغض نشكفته جم كردم... كه بخوام سالها سيل راه بندازم...

... اما هنوزم به همون يه قطره اشك راضيم...اونو ازم نگيريد...

... لادن... نميدونم چرا اينجا برات مي نويسم...

به وجود مقدست قسم ... هنوز بهت احتياج دارم...

... تو كه از آدما جدا بودي... تو چرا...؟... تو چرا تنهام گذاشتي؟....بي نشون گذاشتي رفتي...

اومدي رازدار دردام بشي نه يه غم روي غمهام...دير اومدي... زود رفتي... خيلي زود...

اما من هنوز چشم به راهتم...

... حالا من موندمو... يه كولبار از بي قراري... از غم...

... اما هنوز ... به يه زانو احتياج دارم كه سرمو بزارم روشو... يه قطره اشك...

آی آدما ... آهای کسی صدامو نميشنوه؟...(نميشنوه ...)

خدايا ...فقط يه قطره اشك...

... چطوری ممکنه که يکی که ميخواد يه شب خودکشی کنه... به جاش دو رکعت نماز بخونه...

جای پای یک رهگذر(۰) ساعت ۳۳:۴۶ لينک
۰۷ آبان ۱۳۸۳ .
غصه... . روزانه

... و شايد انسانها به چيزي بيشتر از قانون احتياج دارند... چيزي شبيه به منطق احساس...

 

 

 

اي كاش ياد مي گرفتيم غصه چيزاي واقعي رو بخوريم...

آدما ديگه غصه نمي خورن...

اي كاش به جاي آدما جاي پاشون رنگي بود... و خودشون بيرنگ بودن...

اي كاش آدما ياد مي گرفتن بي رنگ باشن...

اي كاش حداقل...

             حداقل شبا تو تاريكي زندگي مي كردن...

اي كاش آدما سازاشونو هيچ وقت كوك نمي كردن...

اي كاش....

                                    اي كاش اون الان اينجا بود....

جای پای یک رهگذر(۰) ساعت ۲۵:۰۴ لينک
<< صفحه بعدی صفحه قبلی >>
● موضوعات
روزانه
علمي
شهري
فرهنگي
سياسي
ادبي
ماندانا

بايگانی
خرداد ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
فروردين ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲

برو به تاريخ:



تکه تکه ها
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹

من؟

می نویسم... بی ادعا و بی کنایه... از خودم، از تو و دیگرانم، و گه گاهی از سیاست، از هنر،علم،روزگارم و خاطره ها و... اما بی ادعا... چرا که همه اوست و من او را دوست دارم، چه در جهنم و چه در بهشت... اما نازنین... هر منی بسیار است... تو کدام را می خواهی؟…

لوگوي وبلاگ

 

دلکده

پیام
برای تماس با نويسنده:
Panahi.Mohsen@Gmail.com

نام:

ايميل
وب‌سايت:
موضوع:
متن نامه:
© Copyright delkadeh.com 2007